پیشینه ی داستان
پیش درآمد:تمام اتفاقاتی که در بخش پیشینه ی داستان ذکر شده اند،سال ها قبل از رخ دادن وقایع بازی های رزیدنت اویل اتفاق افتاده اند و در واقع مقدمه و شکل دهنده ی حوادث اصلی داستان هستند.بنابراین هیچ کدام در طول بازی ها اتفاق نمی افتند و دیده نمی شوند.
داستان از اینجا شروع می شود که یکی از اشراف زادگان اروپایی به نام آزول ای اسپنسر که هوش بالا و استعداد سرشاری داشت هم وارد دانشگاه می شود.در دانشگاه با دانشجویی به نام ادوارد آشفورد آشنا می شود.در ظرف مدت کوتاهی تبدیل به دوستانی بسیار صمیمی می شوند.اسپنسر تحقیقات گستردهای را در مورد ژنتیک و چگونگی دستکاری ژنتیکی انجام می دهد.در اوایل اسپنسر فکر این که با دستکاری ژنتیکی بتواند موجوداتی برتر را خلق کند را کمی دور از دسترس میدید.اما یک جرقه باعث می شود تا همه چیز تغییر کند.اسپنسر با خواندن کتابی از هنری تراویس به نام «بررسی تاریخچهی طبیعت» این ایدهی خودش را دور از دسترس ندید!او به همراه آشفورد و یکی از همکلاسیهای نابغهشان در دانشگاه به نام جیمز مارکوس تلاش می کنند تا مطالب نوشته شده در آن کتاب را با چشم و از نزدیک ببینند.مارکوس یک دانشجوی نمونه بود و خودش چندین دانشجو داشت!اسپنسر،آشفورد و مارکوس پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی شان به مطالعه بر روی ویروس های گوناگون می پردازند.ولی آنها برای تحقیقات بیشترشان نیاز به یک آزمایشگاه مجهز و البته مخفی نیاز داشتند.بنابراین در سال 1962 اسپنسر یک معمار مشهور نیویورکی به نام جرج تروور را دعوت به کار کرده و از او می خواهد که در دامنه ی کوه های آرکلی در حومه ی راکون سیتی،برای او یک عمارت بزرگ و مجلل را بنا کند.همچنین اسپنسر از جرج می خواهد که در زیر این عمارت یک آزمایشگاه بزرگ و مجهز هم برای او ساخته و تله های زیادی را هم در عمارت بگنجاند!در تاریخ 4 دسامبر سال 1966 اسپنسر به همراه آشفورد،مارکوس و بهترین دانشجوی مارکوس به نام برندون بایلی به سمت آفریقا حرکت می کنند تا سرزمین باستانی و فراموش شدهی ایندیپایا (Ndipaya) را پیدا کنند.در کتاب «بررسی تاریخچهی طبیعت» از یک گونه از گیاهان باستانی به نام «نردبانی به آسمان» نام برده شده بود که خواص فوق العاده ای داشتند.از آنجایی که آن کتاب جنبه مستند داشت،اسپنسر به این فکر می افتد که عملی کردن ایدههایش را با آن گل ها آغاز کند.پس از جستجوهای فراوان بالاخره شهر ایندیپایا در اعماق زمین پیدا شده و گلهای «نردبانی به آسمان» هم در همان اطراف دیده می شوند.از آن لحظه به بعد داستانهای بزرگی شروع شد.در همان شهر باستانی،اسپنسر یک آزمایشگاه مجهز را ایجاد کرده و خودش به همراه آشفورد،مارکوس و بایلی تحقیقاتشان رو در مورد گلها شروع می کنند.این تحقیقات بسیار دامنه دار بوده و برای تهیهی ویروس جهشزا تلاشهای زیادی انجام می شود.اما بالاخره از عصارهی این گلها ویرس ناشناخته ای کشف می شود که آشفورد نام آن را ویروس پروجنیتور (به معنای پیشتاز) یا ویروس مادر می گذارد.این ویروس قابلیتی داشت که می توانست پس از مرگ انسان هم به زندگی اش ادامه دهد.آشفورد واقعا قصد داشت که این ویروس را برای درمان بیماری ها به کار گیرد.اما اسپنسر و مارکوس درصدد بودند که از آن برای ساخت سلاح های بیولوژیکی استفاده کنند!آشفورد شخصی بود که آخرین مرحله از تحقیقات کشف ویروس پروجنیتور را انجام می دهد.اما کمی بعد و در سال 1968 (سال 1347 هجری شمسی) در هنگام انجام آزمایشاتش کشته می شود.با مرگ آشفورد دست اسپنسر و مارکوس برای رسیدن به اهداف شوم خود بازتر می شود.سپس آن دو به همراه نمونههایی از ویروس پروجنیتور به آمریکا بازمی گردند و بایلی هم در آفریقا می ماند تا مقدمات ساخت مقر یک شرکت بزرگ که در تفکرات اسپنسر بود را انجام دهد.پس از پایان کار ساخت عمارت و آزمایشگاه زیرزمینی آن،اسپنسر نقشه ی شومی می کشد.او جرج،همسرش جسیکا و دختر نوجوان او لیزا که در آن زمان 14 سال بیشتر نداشت را برای یک مهمانی به عمارت دعوت می کند.ولی جرج به علت کار زیاد مجبور می شود که چند روز پس از خانواده اش به عمارت برود.جسیکا و لیزا به محض ورودشان به عمارت متوجه می شوند که در تله افتاده اند.چون از آنجایی که اسپنسر و همکارانش برای انجام آزمایشاتشان به تست انسانی نیاز داشتند،از جسیکا و لیزا مانند موش آزمایشگاهی استفاده کرده و ویروس پروجنیتور را به بدن آنها تزریق می کنند!بدن جسیکا هیچ واکنشی نسبت به ویروس از خود نشان نمی دهد.سپس جسیکا تصمیم می گیرد که به همراه دخترش از عمارت فرار کند.بنابراین به طور مخفیانه نامه ای را در این رابطه برای لیزا می نویسد.ولی قبل از اینکه بتواند نقشه اش را عملی کند،توسط اسپنسر و افرادش به قتل می رسد.جرج هم پس از ورودش به عمارت و انجام آزمایشاتی بر روی بدنش موفق می شود که از دست ماموران آزمایشگاه فرار کند.ولی به خاطر آزمایشاتی که بر روی بدنش انجام شده بود،حافظه اش کم شده بود و راه ها و تله های درون عمارت که توسط خودش ساخته شده بود را فراموش کرده بود.بنابراین پس از چند روز جستجو برای پیدا کردن راه فرار در همان عمارت از گرسنگی درگذشت.در جایی که اسپنسر برای او قبری را با نام خودش گذاشته بود!بنابراین فقط دختر بی گناه او لیزا همچنان به عنوان موش آزمایشگاهی اسپنسر باقی می ماند.برخلاف بیشتر نمونه های آزمایشگاهی خوش شانس،بدن لیزا بدون توجه به قدرت ویروس هایی که به او تزریق می شدند،از خود مقاومت نشان داده و او پس از انجام دادن تمام آزمایشات زنده می ماند.ولی به خاطر تزریق ویروس های گوناگون بر روی بدن لیزا،رفتار و حالت های روانی او روز به روز ناپایدارتر و وحشتناک تر می شد.لیزا که از زمان ورودش به عمارت از مادرش جدا شده بود،بهانه ی مادرش را می گرفت.بنابراین به دستور اسپنسر،2 نفر از کارکنان آزمایشگاه را به عنوان پدر و مادر لیزا می فرستند تا احساس امنیت را برای او فراهم کرده و او را آرام کنند.ولی لیزا متوجه می شود که آنها پدر و مادر واقعی اش نیستند و هر دو را با خشونت به قتل می رساند!اسپنسر برای ساکت کردن لیزا،دوباره این اقدام را تکرار می کند.ولی این نقشه دوباره با شکست روبرو می شود.لیزا کسانی که خودشان را به جای پدر و مادرش جا می زدند را کشته و سپس پوست صورت آنها را کنده و به بدن خودش می چسباند!او با خیال پیدا کردن مادر واقعی اش در آزمایشگاه زیرزمینی عمارت رشد کرده و بزرگ می شود.(لیزا به مدت 30 سال موش آزمایشگاهی اسپنسر و افرادش بود و در این مدت هزاران نوع ویروس مختلف بر روی بدن او آزمایش شد!)
بالاخره یک سال پس از این حوادث یعنی در سال 1968 (سال 1347هجری شمسی) اسپنسر با کمک مارکوس شرکتی به ظاهر دارویی نام آمبرلا را تاسیس می کند.ولی این فقط ظاهر قضیه بود و در واقع آنها می خواستند که در قالب یک شرکت مجاز به آزمایشات غیر قانونی بزنند.خیلی زود شرکت آمبرلا رونق گرفته و موفق می شود که اعتماد مردم را جلب کند.به طوری که در همان سال دومین شعبه ی شرکت آمبرلا با عنوان شعبه ی کارآموزی آمبرلا در همان کوهستان آرکلی و در نزدیکی عمارت اسپنسر ساخته می شود.اسپنسر که اکنون رئیس کل شرکت آمبرلا بود،ریاست این شعبه را به مارکوس واگذار می کند.ولی کمی بعد الکساندر آشفورد،پسر ادوارد آشفورد که اکنون بزرگ خاندان آشفورد محسوب می شد و به جای پدرش به عنوان محقق در شرکت آمبرلا استخدام شده بود،یک شعبه ی سری از آمبرلا را در قطب جنوب تاسیس می کند.تا اینکه پس از گذشت مدت کوتاهی الکساندر از طرف عده ای مورد اتهام قتل پدرش قرار گرفته و این آبروی خاندان بزرگ آشفورد را زیر سوال می برد.بنابراین الکساندر تصمیم می گیرد که از اعتبار و آبروی خاندانش دفاع کند.بنابراین در سال 1971 یک نمونه از DNA جد بزرگش ورونیکا آشفورد را از داخل جسد او دزدیده و با DNA خودش ترکیب می کند و بالاخره موفق می شود که با استفاده از آنها به طور مخفیانه در آزمایشگاه و در خارج از بدن مادر یک پسر و دختر دوقلو را به وجود آورد که خون جد بزرگشان به طور مستقیم در رگ های آنها جریان داشته باشد.او نام فرزند پسر را آلفرد و نام فرزند دختر را الکسیا می گذارد.کمی بعد اسپنسر برای رسیدن به هدف اصلی اش یعنی به وجود آوردن نژاد جدیدی از انسان ها نقشه ی پلید و بی رحمانه ی دیگری می کشد.نقشه ای که پروژه ی بچه های وسکر (Wesker Children) نام می گیرد.او صدها کودک که والدینشان هوش بالای متوسط داشتند را از سراسر دنیا دزدیده و روی همه ی آنها نام خانوادگی وسکر را می گذارد.این بچه های بی گناه و ناآگاه زیر نظر شرکت آمبرلا و در محیطی کاملا کنترل شده رشد کرده و بزرگ می شوند.در حالی که همگی از زیر نظر بودن خودشان بی خبر بودند.سپس با بودجه ی شرکت آمبرلا به تحصیل می پردازند تا بدین وسیله آمبرلا بعدها از آنها به عنوان محقق در آزمایشاتش استفاده کند.در واقع هدف اسپنسر از تاسیس آمبرلا و به راه انداختن پروژه ی بچه های وسکر،به وجود آوردن نژاد جدیدی از انسان ها بود تا با این کار بتواند عنوان «خدا» را تصاحب کند!سرانجام اسپنسر ویروس پروجنیتور را به تمام این بچه ها تزریق می کند.ولی تمام آنها بر اثر ویروس کشته می شوند و از بین این بچه ها فقط 2 کودک زنده می مانند:آلبرت وسکر و الکس وسکر.این دو پیش از این نیز نسبت به سایر بچه ها استعداد بیشتری را از خودشان بروز می دادند و اسپنسر تمام چیزهایی که از یک کودک انتظار داشت را در آلبرت و الکس می دید.اسپنسر،الکس که هوش بیشتری نسبت به آلبرت داشت،را مدیر پروژه های علمی خودش قرار می دهد.ولی پس از مدتی الکس به اسپنسر خیانت کرده و از آمبرلا فرار می کند و دیگر هیچ خبری از او نمی شود.اما اسپنسر تمام چیزهایی را که از یک کودک انتظار داشت را در آلبرت می دید.بنابراین در سال 1977 یعنی زمانی که آلبرت وسکر 17 ساله بود اسپنسر او را برای تعلیم به شعبه ی کارآموزی آمبرلا می فرستد تا زیر نظر دکتر مارکوس آموزش های لازم را ببیند.
وسکر در در شعبه ی کارآموزی آمبرلا با یکی دیگر از کارآموزان و شاگردان مارکوس به نام ویلیام بیرکن که 15 ساله بود دوست شد.وسکر و بیرکن خیلی زود ترقی کردند و پس از مدت کوتاهی تبدیل به بهترین و مورد اعتماد ترین شاگردان مارکوس شدند.به طوری که پس از تعطیل شدن شعبه ی کارآموزی آمبرلا در تاریخ 29 جولای سال 1978 وسکر و بیرکن به عمارت اسپنسر منتقل شدند و شخصا ریاست آزمایشگاه زیر زمینی آن را بر عهده گرفتند.(تصویر زیر:سمت راست وسکر-سمت چپ بیرکن)


تا اینکه بالاخره در تاریخ 19 سپتامبر 1978(سال1357 هجری شمسی) اتفاق بسیار مهمی رخ می دهد.در این تاریخ دکتر مارکوس موفق می شود که با استفاده از ترکیب ویروس پروجنیتور با DNA زالو یک ویروس بسیار قدرتمندتر و مهمتر بسازد.او نام این ویروس را ویروس T(مخفف کلمه ی تایرنت به معنای ستمگر) می گذارد.این ویروس قابلیتی داشت که می توانست با استفاده از یک شوک الکتریکی ضعیف مغز و عضلات انسان مرده را دوباره به کار انداختهو او را دوباره زنده کند!ولی متاسفانه این شوک الکتریکی به قدری قوی نبود که بتواند موجود هوشمندی بسازد و عقل و حافظه ی شخص را بازگرداند.بنابراین این انسان تازه متولد شده که آن را با عنوان زامبی می شناسیم فقط برحسب غریزه و برای رفع نیازش به غذا بایستی به سایر انسان ها حمله می کرد و بدتر از آن اینکه اگر فردی توسط یک زامبی گاز گرفته می شد ویروس T فورا به بدنش سرایت کرده و در ظرف مدت کوتاهی او هم تبدیل به یک زامبی می شد.(ویروس T مهم ترین ویروس در مجموعه ی رزیدنت اویل است.چون بیشتر وقایع داستان به وسیله ی این ویروس شکل می گیرد.) از آن پس شرکت آمبرلا بیشتر وقت خود را صرف کار بر روی ویروس T و کشف قابلیت های آن می گذاشت و فعالیت های غیر قانونی و زیر زمینی خود را افزایش داد.وسکر و بیرکن در حدود 13 سال و در 3 مرحله ویروس T را مورد مطالعه و آزمایش قرار دادند.تا اینکه دکتر مارکوس با دستکاری ژنتیکی جانوران مختلف و ترکیب ویروس T با DNA آنها در آزمایشگاه های آمبرلا،دست به ساخت موجودات عجیب الخلقه و نسبتا جان سختی می زند.به این موجودات آزمایشگاهی و وحشتناک که انواع زیادی هم داشتند در اصطلاح B.O.W می گویند.(B.O.W مخفف عبارت Bio Organic Weapon به معنای اسلحه ی زنده است.) ویروس T اسپنسر را تا حد زیادی به اهدافش نزدیک کرد.چون هدف اصلی اسپنسر از تاسیس شرکت آمبرلا به وجود آوردن نسل جدیدی از انسان ها بود و از آنجا که B.O.W ها در واقع جانوران جهش یافته بودند،اسپنسر فقط نیاز داشت که بتواند این طرح را بر روی انسان ها پیاده کند.نخستین B.O.W هایی که مارکوس موفق به ساخت آنها شد عبارت بودند از:لورکر (قورباغه ی جهش یافته)،الیمیناتور (میمون جهش یافته) و Plague Crawler (حشرات جهش یافته).کمی بعد آمبرلا به فکر می افتد تا با استفاده از ویروس T موجودات هوشمند و البته بسیار قدرتمندی بسازد که بتوانند از دستوراتی که وارد مغزشان می شود پیروی کنند.حاصل این کار شد هیولاهای انسان نمای تنومندی به نام تایرنت (به معنای ستمگر) که گرچه به علت صرف هزینه و زمان زیاد تعدادشان انگشت شمار بود،ولی نسبت به سایر B.O.W ها قدرت و جان سختی فوق العاده بیشتری داشتند و مهم تر از همه اینکه بسیار باهوش تر بودند و قادر بودند که با استفاده از هوش مصنوعی بالایشان از دستورات ساده ای که به آنها داده می شد پیروی کنند.نخستین تایرنتی که توسط شرکت آمبرلا طراحی و ساخته شد،پروتو تایرنت یا تایرنت 001 نام گرفت.ولی پروژه ی تولید این تایرنت چندان موفقیت آمیز نبود و پروتو تایرنت دارای شرایط نامتعادل جسمی و مغزی بود.برای همین هم این تایرنت را به زیرزمینی منتقل کردند تا در فرصتی مناسب آن را نابود کنند.در واقع پروتو تایرنت مقدمه ای برای ساخت تایرنت های بعدی بود و فرصت خوبی را ایجاد کرد تا محققان آمبرلا بتوانند با استفاده از تجربیات قبلی و در نظر گرفتن اشکالات و کمبودهای گذشته دست به تولید تایرنت های کامل تر و باهوش تری بزنند.به طور کلی هدف آمبرلا از تولید این B.O.W ها و تایرنت ها ایجاد ارتشی خشن و بی رحم بود که در برابر عوامل مخرب فیزیکی از جمله گلوله مقاوم باشند.(در بخش مخلوقات رزیدنت اویل در مورد تک تک انواع B.O.W ها و تایرنت ها به طور مفصل توضیح داده شده است.) تا اینکه در سال 1980 ساختمان موزه ی هنر شهر به محل فعالیت نیروهای پلیس تبدیل شد و به R.P.D تغییر نام پیدا کرد.( R.P.D مخفف عبارت Raccon Police Deparment به معنای اداره ی پلیس راکون سیتی می باشد.)
از طرف دیگر در سال 1981 آلفرد و الکسیا این بچه های آزمایشگاهی که قرار بود زمانی نام خاندان آشفورد را دوباره زنده کنند 10 ساله شده بودند.هوش آلفرد مثل هوش یک انسان معمولی بود.ولی الکسیا یک نابغه بود.به همین دلیل هم موفق شد که در همان سال یعنی در سن 10 سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شود و سپس به عنوان سر محقق در یکی از شعب کارآموزی آمبرلا واقع در جزیره ی راکفورت مشغول به کار شد و عنوان جوان ترین محقق آمبرلا که تا پیش از این در انحصار دکتر ویلیام بیرکن بود را تصاحب کرد.بنابراین از آن پس بیرکن به الکسیا به چشم یک رقیب جدی در آمبرلا نگاه می کرد.ولی پدرشان الکساندر از ترس اینکه آنها روزی حقیقت ماجرا یعنی تولدشان در آزمایشگاه را بفهمند تمامی اسناد و مدارک مربوط به آن ماجرا را در یک اتاق مخفی در شعبه ی قطب جنوب آمبرلا مخفی کرده بود.تا اینکه 2 سال بعد یعنی در سال 1983 آلفرد آن اتاق را یافت و تمامی مدارک را پیدا کرد.آلفرد از شدت ناراحتی و عصبانیت به مرز جنون رسیده بود.احساس حسادت از اینکه چرا پدرشان او را هم مانند خواهرش الکسیا به صورت یک نابغه به وجود نیاورده بود لحظه ای او را رها نمی کرد.بنابراین تصمیم گرفت تا از پدرش انتقام بگیرد.برای همین هم این موضوع را با الکسیا در میان گذاشت و بالاخره آنها با کمک هم موفق شدند که پدرشان را در تله بیندازند.سپس الکسیا ویروس T-veronica که خودش ساخته بود را به پدرش تزریق کرد.ولی نتایج این آزمایش نامطلوب از آب درآمد و الکساندر کم کم خوی انسانی خود را از دست داد و تبدیل به یک موجود خوفناک و غیر قابل کنترل شد که آن را با نام نوسفراتو می شناسیم.بنابراین آلفرد و الکسیا چشمها و دست و پاهای او را بسته و او را در زیرزمینی در شعبه ی قطب جنوب آمبرلا مخفی کردند.سپس الکسیا موفق شد که نقص ویروس T-veronica را اصلاح کند.او فهمید که برای بهره برداری از قدرت بی نظیر این ویروس بایستی آن را به فرد تزریق کرد و آن فرد را به مدت 15 سال در یک محفظه ی هوای سرد به خواب مصنوعی فرو برد.پس از گذشت این مدت قدرت نهفته در ویروس آزاد شده و برخلاف ویروس T شخص می تواند با همان حافظه ی قبلی اش به زندگی ادامه دهد.البته این بار با قدرت های مافوق بشری.بنابراین الکسیا که شیفته ی قدرت بود،ویروس T-veronica را به خودش تزریق کرد و از برادرش آلفرد خواست تا او را در یک محفظه ی هوای سرد قرار دهد و پس از 15 سال از آنجا بیرون بیاورد.آلفرد هم الکسیا را در شعبه ی قطب جنوب آمبرلا و در یک اتاق مخفی در یک محفظه ی هوای سرد قرار داد و به خواب مصنوعی فرو برد.بعد نزد همه اینطور وانمود کرد که الکسیا در هنگام انجام یک آزمایش در آزمایشگاه کشته شده است.
سه سال بعد یعنی در سال یعنی در سال 1986 دکتر ویلیام بیرکن و دستیارش آنت به یکدیگر علاقه مند شدند و با هم ازدواج کردند.سپس در همان سال صاحب دختری شدند که نام او را شری گذاشتند.ویلیام و آنت در حالی که کارشان در آزمایشگاه را با جدیت تمام انجام می دادند،زندگی زناشویی و خانوادگی گرم و محبت آمیزی هم داشتند.تا اینکه 2 سال بعد یعنی در سال 1988(سال 1367هجری شمسی) یعنی هنگامی که آزمایش بر روی ویروس در سومین مرحله ی خود (پروژه ی ساخت تایرنت) بود،اسپنسر می بیند که مارکوس او را تا حد زیادی به اهدافش نزدیک کرده است و دیگر دلیلی برای زنده ماندنش وجود ندارد.چون با وجود ویروس T و تحقیقاتی که بر روی آن انجام شده بود دیگر نیازی به او نداشت.بنابراین به وسکر و بیرکن دستور می دهد تا استاد سابقشان مارکوس را ترور کنند و اطلاعات مربوط به آزمایشات او را بدزدند.وسکر و بیرکن به وسیله ی گارد اختصاصی آمبرلا این کار را انجام می دهند.ولی موقع شلیک گلوله ها توسط سربازان به مارکوس گلوله ی یکی از سربازها به یکی از بطری های حاوی زالوهای آلوده به ویروس T برخورد کرده و آن زالو وارد بدن بی جان مارکوس می شود و همین اتفاق به ظاهر کوچک بعدها باعث شکل گیری حوادث زیادی در داستان می شود!سپس در همان سال وسکر انگلی به نام NE-Alpha که توسط شعبه ی اروپایی آمبرلا ساخته شده بود را بر روی بدن لیزا تروور (دختر معمار عمارت اسپنسر که هنوز نمونه ی آزمایشگاهی آمبرلا بود) آزمایش کرد.این انگل تمام میزبان های قبلی را در ظرف مدت 20 دقیقه می کشت.ولی برخلاف معمول بدن لیزا از خودش مقاومت شدیدی نشان داد و بیرکن متوجه شد که بدن لیزا در مقابل گلوله مقاوم شده است.همین امر منجر شد تا بیرکن یک ویروس جدید و البته بسیار قوی تر و خطرناک تر از ویروس T را کشف کند.بیرکن این کشف جدید را ویروس G (مخفف کلمه ی Gene به معنای ژن) نامید.از آن پس او مشغول انجام تحقیقات وسیع تر بر روی ویروس G شد.
پس از کشف ویروس G،شرکت آمبرلا علاقه اش را نسبت به لیزا از دست داد.با گذشت زمان لیزا روز به روز دچار دگرگونی جسمی و مغزی بیشتری می شد و ویروس های گوناگونی هم که به او تزریق شده بود،باعث شده بودند که او عقلش را به طور کامل از دست بدهد.از طرفی هم تنهایی،خشونت لیزا را روز به روز افزایش می داد.تا اینکه در یک فرصت مناسب او وحشیانه به 3 تن از محققان آمبرلا حمله کرده و با بی رحمی تمام آنها را کشت.اکنون لیزا یک تهدید بزرگ برای آمبرلا به حساب می آمد.بنابراین مقامات شرکت آمبرلا دستور کشتن او را صادر کردند.ولی کشتن او به این آسانی نبود.چون هزاران آزمایشی که در طول این چند سال به به او تزریق شده بود،باعث شده بودند که بدن لیزا تقریبا در برابر تمام انواع آسیب های فیزیکی مقاوم باشد.این بدین معنا بود که گلوله هیچ گونه تاثیری بر روی بدن لیزا نداشت.حتی یک موشک ضد تانک هم نمی توانست به لیزا آسیبی برساند!در سال 1995 ماموران آمبرلا به خیال خودشان لیزا را کشتند.محققان آمبرلا هم به مدت 3 شبانه روز علائم حیاتی او را زیر نظر داشتند و مرگ او را تایید کردند.ولی پس از گذشت 3 شبانه روز لیزا دوباره بر مرگ غالب شده و از آنجا فرار کرد.از آن زمان به بعد لیزا ناپدید شده و دیگر در عمارت دیده نشد!
تا اینکه در سال 1996(سال 1375هجری شمسی) وسکر به اداره ی پلیس راکون سیتی رفت و در آنجا یک تیم ویژه ی پلیس با عنوان استارز (S.T.A.R.S) را تشکیل داد که اعضای آن همه از بهترین و حرفه ای ترین های بخش های مختلف اداره ی پلیس انتخاب شدند.( S.T.A.R.Sمخفف عبارت special tactics and resue service به معنای گروه نجات و تاکتیک های ویژه است.) در واقع هدف وسکر از ایجاد چنین تیمی این بود که آمبرلا یک عامل نفوذی در اداره ی پلیس داشته باشد که بتواند اعمال آنها را کنترل کند.به علاوه چون وسکر فرمانده ی کل تیم استارز بود بهتر می توانست عملیات هایی که ممکن بود با لو رفتن آمبرلا صورت بگیرد را کنترل و حتی خنثی کند.وسکر برای اداره ی آسانتر تیم استارز آن را به دو شاخه ی تیم براوو و تیم آلفا تقسیم کرد و خودش هم علاوه بر ریاست کل تیم استارز شخصا فرماندهی تیم آلفا را برعهده گرفت.
اعضای تیم براوو عبارت بودند از:
1-انریکو مارینی:فرمانده ی تیم براوو و نائب رئیس کل تیم استارز.
2-ادوارد دوی:خلبان تیم براوو.
3-ریچارد آیکن:بیسیم چی تیم براوو.
4-کنت جی سالیوان:متخصص ترکیبات شیمیایی تیم براوو.
5-فورست اسپایر:تک تیرانداز تیم براوو.
6-ربکا چیمبرز:پرستار و امدادگر تیم براوو و همچنین جدیدترین عضو کل تیم استارز که در سال 1998 به این تیم پیوست.
و اعضای تیم آلفا:
1-آلبرت وسکر:موسس و فرمانده ی کل تیم استارز که قبلا درباره اش مفصل توضیح داده شد.
2-کریس ردفیلد:تک تیر انداز تیم آلفا و عضو سابق نیروی هوایی که پس از خروج از نیروی هوایی به استارز پیوسته بود.کریس در خلبانی با انواع هواپیماها و هلیکوپترها و همچنین در استفاده از انواع اسلحه های سبک و سنگین مهارت زیادی داشت.کریس در سال 1997 یعنی یک سال پس از تاسیس استارز به این تیم می پیوندد.کریس همچنین دوست صمیمی فورست اسپایر (یکی از اعضای تیم براووی استارز) هم بود.
3-جیل والنتاین:استاد باز کردن قفل ها و خنثی کردن انواع بمب ها بود.او همچنین دختر دیک والنتاین،یکی از سارقان معروف راکون سیتی بود.پدر جیل از او در دزدی هایش به عنوان دستیار استفاده می کرد.در واقع جیل باز کردن قفل ها را در همان زمان یاد گرفت.ولی سرانجام مسیر زندگی اش را تغییر داد و به نیروی ویژه ی امنیت شهر یعنی Delta Force پیوست.پس از مدتی هم برای عضویت در استارز انتخاب می شود.
4-بری برتون:یک پلیس بسیار باتجربه و متخصص اسلحه که قبلا در عضو تیم S.W.A.T بود.بری که دوست خانوادگی و قدیمی کریس هم بود،در سال 1997 یعنی یک سال پس از تاسیس استارز به این تیم پیوست.بری پس از ورود به تیم استارز،به دوستش کریس ردفیلد نیز پیشنهاد می کند که به این تیم ملحق شود و کریس هم می پذیرد.
5-براد ویکرز:خلبان تیم آلفا که به خاطر ترسو بودن بیش از حد به دل مرغی معروف بود.
6-جوزف فروست:مامور تجسس تیم آلفا.
گرچه این عمل وسکر (تاسیس تیم استارز) در ظاهر به نفع آمبرلا بود،ولی وسکر نمی دانست که همین اقدام به ظاهر مفیدش بعدها به ضرر او تمام خواهد شد.
اینها فقط بخش کوچکی از جنایات و فعالیت های غیر قانونی و قدرت طلبانه ی شرکت آمبرلا بودند.شرکت آمبرلا همچنان با جدیت تمام به فعالیت های غیر قانونی خود در زمینه ی ویروی سازی و ساخت سلاح های بیولوژیکی ادامه می داد و بدون اینکه کسی کوچک ترین شکی به فعالیت هایش بکند تمام موانع را با بی رحمی و خودخواهی تمام از سر راهش بر می داشت.ولی آیا آمبرلا تا ابد همینطور باقی می ماند یا اینکه بالاخره دستش رو می شود؟به راستی چه کسی می تولند در برابر چنین تشکیلات شیطانی و عظیمی ایستادگی کند؟قهرمانان داستان ما چه کسانی هستند و سر و کله شان از کجا پیدا می شود؟چه سرنوشتی در انتظار شرکت آمبرلا و عوامل شیطانی اش است؟
برای فهمیدن پاسخ این سوالات تا انتها با ما همراه باشید.